ای شهر پر ازدحام
چنان آکنده از خواب و رویایی
که روز روشن
جنی به رهگذری
حمله می کند
بودلر
بی حضور تو
قاب خالی اين پنجره
نقش دلتنگيم را می زند
بهار يا پاييز
تابستان يا زمستان
ناشناس
تو نخواهی فهمید
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم در آب
آب یعنی همه خوبی ها
عمران صلاحی
میدانستم که تو میآیی
از دوردستها
سوار بر اسبی نقرهای
که یال بلندش نسیم را خوشبو میکند
تو آمدی
نه از دور دستها
نه با اسب
سوار بر دوچرخهای معمولی
از خیابانی که هر روز از آن میگذرم.
حافظ موسوی
از رویایی به رویایی
گاه از قطب جنوب سردر می آورم
گاه از دریایی کارایب
گاه سفیدم
گاه،سیاه
با زردها چای می خورم
با سرخ ها چپق می کشم
من در همه جا زندگی می کنم
سرزمین من
به پای غازهای وحشی چسبیده است.
رسول یونان
من هرگاه که
منتهای ناامیدی رسیده ام
و ساعت ها( بل که روزها و ماه ها)
چون حیرانی
به اطراف نگریسته ام
برای آن بوده
که از امیدی
جوان تر برخیزم
وبا اعتماد و دوستی
بیشتری
بر زمین گام بر دارم.
بیژن جلالی
فقط تو مرا به يادت بسپار ،
آنگاه اگر همه دنيا هم فراموشم کنند
باکيم نيست ...
موراکامي
پاییز
فصل مناسبیست
جان میدهد برای عشقهای بیفرجام
فقط کافی ست
پنجرهای باشد
و خیالی آسودهتر از
چرخ و فلکی در باران
عباس صفاری
به آزادي مي رسم
و به درد
وقتي در خيابان ها پرسه مي زنم.
میان خورشیدهای همیشه
زیبایی تو
لنگری ست-
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند.
نگاهت
شکست ستمگری ست
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه يی کرد
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست
شاملو
كسي برايم مريم آورده
كسي انار
كسي ريواس
ولي من به كسي فكر ميكنم
كه هيچ وقت
جز دستهايش
چيزي برايم نميآورد
مریم اسدی
هنوز ديروزها
پرسه مي زنند اين پيرامون
فراموشي مي آيد پاورچين
خيمه اش را برپا مي كند خاكستري
و هر بار آتش مي گيرد چادرش
از شعله سبز يك ياد
فرشته ساري
نميتوانم
و نخواهم توانست
نه، نمیتوانم که تو را کمتر دوست بدارم
همانگونه که پروانه گل را
و آنگونه که جامه،شاخه گل زینتی را
اسپایک ملیگان
سخت تو فکر تو
سوار اتوبوس شدم
۳۰ سنت کرایه دادم و از راننده
۲ تا بلیت خواستم
پیش از ان که یادم بیاد
تنها هستم.
ریچارد براتیگان
مثل نوشتن در باد
از تو که می نویسم
کاغذم بند نمی شود
دست م خط می خورد
دل م به باد می رود.
ناشناس
مادام که نام تو را بر کاغذ می نويسم،
به درختی بدل میشوی
و دفتر من باغی میگردد.
مادام که نام تو را مینويسم،
سپيدیاش به رنگينکمانی بدل میشود
فروزان با رنگهای زنده.
و چون شامگاهان فرومینشيند
چراغ اتاقم را نمیافروزم
تا بتوانم ستارگانی را ببينم
که از نقاط نامت
برق میزنند!
غاده سلمان
قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چقدر ساده ام
كه سالهاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاه رفته
تكيه داده ام!
قيصر امين پور
اگر که گریه می آید
اگر که باد
اگر کوه می نالد
با اوش بگو:
انسان دریاست.
صبح با سرعت برق می گذرد
من و اتاق عجله ای نداریم
زیر آفتاب زمستان
مجتبا ویسی
چون پرندگانی معصوم
در ابرها پرسه می زنیم
بی نصیب از گذشته
نگران آینده
ترسان فردا